خدايا بدبختى از اين بالاتر؟ ميگن وقتى روزت بد شروع بشه تا آخرش بده. منم با ديدن فاطمه به اين نتيجه رسيدم امروز روز بديه بابى ميلى گفتم: سلام 
فاطمه: خوب هستيد؟ خانواده خوبن؟
حسين: من كه خوبم از اوضاع برقيه خبر ندارم
زد زير خنده و گفت 
فاطمه: شما خيلى شوخ طبع هستيد
جانمممم؟ من شوخ طبعم؟ اين حرفشو زياد جدى نگرفتم. احتمالا حواسش نبود داره با من حرف ميزنه. براى اينكه خنده اش رو قطع كنه گفتم: شنيدم نامزد كرديد. مباركه.
خنده اش تبديل به يه لب خند ذوق زده تبديل شد و گفت: بله شما كه نيومديد رضا خيلى دلش ميخواست شمارو ببينه
امروز كه مياين؟ 
من: بله مجبورم. ببخشيد من ديرم شده فعلا. 
بعد سريع جيم شدم. از تصور ازدواج فاطمه خندم مى گرفت فاطمه خيلى بچه بود. اون قدرا هم كه فكر مى كردم ديدن فاطمه بد نبود حداقل باعث شد كلى بخندم. 
به دانشگاه كه رسيدم محسن فريد و على رو تو حياط ديدم. ظاهرا كلاس تموم شده بود. يه نگاه به ساعت كردم كلاس بعدى هم يه ده دقيقه ديگه شروع ميشد.
رفتم طرفشون قبل از اينكه چيزى بگم فريد گفت:
به آقا حسين شما كجا اين جا كجا؟ راه گم كرديد جناب؟
-سلام خفه فريد 
هرموقع فريد رو ميبينم خندم ميگيره آخه وقتى ميگم فريد يه آدم هيكلى تو ذهنم نقش ميبنده اما اين فريد ما عين چوب شور ميمونه لاغر. طبغ معمول داشتم به فريد ميخنديدم كه زد تو سرم و گفت: مرض به چي ميخندى؟ 
صادقانه جواب دادم: به تو 
- من كجام خنده داره 
- هيچى تو به اون مخت فشار نيار
محسن: بچه ها ميدونيد جلسه بعد امتحان داريم؟
فريد: جون من؟ من كه جزوه ندارم.
على: جزوه منم كامل نيست.
من: اصلا جزوه چيه؟
محسن: بچها اونجا رو 
به طرفى كه اشاره ميكرد نگاه كرديم.

 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

هیچ یادگارخواهی Raja www.arshipubg.com server از نصرت پند گیر سجاده فرش مناجات